1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> نجوا با معبود - به نام پدر



به نام پدر

 

 

در این بهار یگانه ی بیگانه / 

با این دلی که غبار غم گرفته ی لمیده بر آن را /

خانه تکانی ای نیست .

من از اعماق این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام / 

خدایا می ترسم .

می ترسم از آن که بگویم : 

" من اینجا بس دلم تنگ است . "

و بشنوم :

" آسمان هر کجا / همین رنگ است . "

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

دلم برایت تنگ شده است . ندای درونی را می شنوم که می گوید بنشین . کمی با خدایت از زبان دل سخن بگو . شاید دلتنگی به پایان برسد و یا حداقل مرهمی باشد تا سیاهی های این دلتنگی کمی زدوده شود . ولی هر چه هست برایت دلتنگ دلتنگم .

دلت از من گرفته است . می دانم و آهی از ته دل می کشم و به احترامت / آن را آهسته بیرون می دهم و آه بریده بریده و آهسته بیرون می آید و باز به نظاره می نشینم . چیزی نمی بینم / هیچ چیز . ولی تمام وجودم از دلم گرفته تا سلول های چشمم احساس می کنند در مقابلت نشسته ام .

نمی دانم چرا امشب اینقدر هوس کرده ام با تو تنها سخن بگویم . همانند سخن های دو انسان عاشق که پس از مدت ها به هم رسیده اند . دلم می خواهد امشب قربان صدقه ات بروم و بگویمت که از اعماق وجودم دوستت می دارم . دوست دارم امشب چشمانم را برایت خمار کنم . حلقه ی اشک را مهمان چشمانم کنم و لب خود را بگزم و به تو نگاه کنم و پس از مدتی زبان دل را به کار بیاندازم و از تو بپرسم :
خدایا ! از دستم ناراحتی ؟
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

 

ای واژه ی آسمانی / هر شب با نام بلندت به معراج می روم و در ستاره باران اشک / یاد تو را در دلم می نشانم .

ای بهار / سرمای رخوت بار زمستان هجران / استخوان های انتظارم را می آزارد . مرا بیش از این چشم انتظار رویش های سبز مگردان .

بیا و گل حضورت را در کوچه باغ های دلم شکوفا کن . بیا که غنچه ها در اندوه تو جامه می درند . بیش از این درختان را برهنه مپسند . بیا و پیراهنی از شکوفه بر تن باغ کن .

ای بی کرانه ی نجابت / آفتاب را از چشمانت بباران و دست سبزت را بر سر این برهوت زده بکش . نگاه نافذ خود را مهمان دل بی قرارم کن .
بگذار که در کنار سجاده ات دعای عهد بخوانم . بگذار شاعرانه ترین واژه هایم را سزاوار وصف تو کنم . بگذار خانه ی تو را با تپش های دلم در بزنم و بگذار همیشه / همواره با تو باشم .

ای صبح حضور / آهوان دیدگان ما را بیش از این سرگشته مخواه . در قنوت خود سبوی ما را از دعای خود لبریز کن .

ای ابراهیم موعود / بت های درون و برون / ما را به اطاعت خویش فرا می خواند . با تبری که بر دوش داری آنان را تکه تکه کن .

ای خدای همیشه خدایم / آتش انتظار را بر ما گلستانه کن .

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

 

می دانی من بر سطرسطر لوح دلم از ولایت تو نگاشتم و جواز ورود به وادی مهر و سعادت را به مهر به ولایت تو ممهور کرده ام .

گوشه گوشه ی وجودم شهادت می دهد که تو حجت تمامی در عالم خلقت . دنیا به بقای تو باقی است و خلق به برکت حضورت روزی می خورند . آسمان به یاری نگاه تو بر زمین فرو می آید و باران دانه های رحمتش را از ابر حضورت / روانه می سازد .


استواری کوه ها / نه از آن کوه ها که به حمابت توست . آب اگر مایه ی حیات است از دم مسیحایی تو است .

زیبایی گل به واسطه ی تو جان گرفته و پاکی شقایق به یمن حضور تو آفریده شده است . این زمین اگر برجاست به یمن قدم های تو است و آسمان اگر بر پاست به تبرک نفس هایت .

دریاها اگر مدام در خروش اند / در شکر حضورت سپاس می گویند و خورشید اگر می چرخد / نه بر گردی زمین / که بر محور عشق تو می گردد .

پس بارالهی / چگونه است که بعضی از عاشقیت به دور / تنها تو را به " نام " می شناسند / نه به " رسمیت " ؟

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

 


وقتی سخن از تو به میان می آید / درختان به رکوع می روند و برگ ها / به نشانه ی سجده / از شاخه ها فرو می ریزند .

وقتی سخن از تو به میان می آید / خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد و از حرارت شوق تو آتش می گیرد .

وقتی سخن از تو به میان می آید / نسیم کوچه به کوچه می دود و عطر تو را در خانه های شهر می پراکند .

وقتی سخن از تو به میان می آید / آسمان آبی تر می شود و پرندگان در بیکرانه ی آن / بال اشتیاق می گشایند .

نام تو / فرا واژه ای است که تنها در فرهنگ آسمان ها / ترجمه می شود .

وقتی که نام تو بر هر دفتری تکرار می شود / قلم از پا می افتد و مرکب همچو دریا متلاطم می شود .

ای سزاوارا / کدام آفتاب / طاقت گرمی هنگامه ی عشق تو را دارد ؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

ای مخاطب شکایت های پنهان ;
تو اگر نباشی / به که می توان گفت حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت ؟


ای پرده دار عشق های پنهان ;
دل های شکسته را خودت بند باش و رابطه های گسسته را تو پیوند باش .

ای مونس نجواهای پنهان ;
هرکه خلوتی با تو ساخت / خود را یافت و هرکه به دیگران پرداخت / هستی اش را در ازدحام نفوس باخت .

ای بخشنده ی معصیت های پنهان ;
به عاصیان پنهان کار توفیق ده که پیش از اتمام دوران صبر تو و شکافتن پرده ی ستر تو / دست از گناه بشویند .

ای مقصد سلوک های پنهان ;
هر راه که به تو نیانجامد / گمراهی است و هر سفر که به تو منتهی نشود / آوارگی . هیچ رهروی بی مدد تو راه نمی رود و هیچ سالکی بی عنایت تو به مقصد نمی رسد . راه تو آن خوش تر که بی هیاهو و جنجال پیموده شود . پس مددی عطا کن .

ای خدای کرشمه های پنهان ;
لرزش دل های عاشق را با نگاه خودت / آرام کن و ارتعاش پلک های خواهش را به کرشمه ای قرار ببخش .

ای پناه اشک های پنهان ;
خوشا به حال آنان که اشک را نه بر گونه های خویش که بر دامان دست های تو می بارند . خوشا به حال آنان که در گریه های شبانه / سر بر شانه ی تو دارند . ما را آغوش اجابتی این چنین / عنایت کن .

ای درمان دردهای پنهان ;
درمان آن دردها که به هیچ کس توان گفتنش نیست / در دستان مهربان تو است . ما را محتاج دست های دردناشناس مکن .

و هزاران آمین یا رب العالمین .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

به نام پدر



یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی


آیا می توان شخصی را یافت که بارها با خدای خود به مراوده ننشسته باشد ؟ چه در قدح و قامت معبود / چه گله و شکایت . چه از اندوه آرزوهایی که به یغما رفته است / چه کلام کلام تمنا برای برآورده شدن شان . چه فریاد کمک خواستن / چه نجوای عاشق شدن . چه و چه و چه از هر چه .

آن معبودی که من می شناسم نیازی به جاری شدن کلام دل بر صفحه ی روزگار ندارد / اما شاید این نجواها مرهمی بر زخم دل خودمان باشد و دیگران نیز به گوش دل بسپارند .

در این سرفصل به گفتگو با خدایم می پردازم . چه آن بخشنده ی بزرگ گوش فرا دهد و چه نه / این وازه ها شاهدی است برای من در فرداهایی نزدیک و دور .


یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٢ / دی / ١٣٨٨
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |


Design By : Night Skin