1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> نامه هایی که هیچ گاه به مقصد نرسیدند - به نام پدر



به نام پدر

سال نامه ای در شب میلاد بیست و هشت سالگی ام .

 

 

به نام پدر

 

 

 

به نام سرفصل همه ی نامه ها . چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذها / سیاه نشوند .

چه نامه هایی که سرانجام به مقصد خود رسیدند و چه نامه هایی که هیچ گاه به مقصد نرسیدند .

 

یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین ... به علامت جواب هایی که هرگز ندادی

و

یک دقیقه سکوت / به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو جان سپردند .

 

حوالی همین روزهای پژمرده ی نیامدنت / انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیز کرده ی دلت / شعر به دل مخملی اش نمی نشیند . این بار دیگر شعری نیست . نامه ای برایت می نویسم که در تنهایی این بهار پاییزی لحظه ی به وجود آمدنم / برای تو نوشتم و برای خودم پاره کردم .

 

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است . اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم .

هر لحظه که دلم برایت تنگ می شود / تنفس ات می کنم . چه حکمتی است که بیشتر / غروب ها دلم برای تو تنگ می شود . نه فکر کنی که خورشیدی / نه عزیزکم . خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد .

تو / مهتاب هم نیستی که روزها بروی . در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی .

تنها باری که رفتم و رفتی / هنوز این معما را نمی دانستم . اما لحظه ای که باران چشمانم / تگرگی بی پایان شد / فهمیدم رفتن نوعی ماندن است و من رفتم که بمانم و ماندم . آنقدر ماندم که با تو و بی تو / برای تو نوشتم . و تو به مانند همیشه بی پاسخ گذاشتی و گذشتی .

 

راستی خبرت دهم که دیوانه ی تو همچنان مجنون است . به صحرا نرفته و کوه قاف را نپیموده . تیشه به کوه ها نزده و شراب مرگ را نچشیده . اما همچنان مجنون است .

 

امشب به آسمان که نگاه می کردم / دیدم آسمان جایی پشت کهکشان راه شیری / دور از چشم ستاره های بی چشمک / که دیگر کمتر علامت یمن و مبارکی اند / برای صافی اش / بی ابری اش و تنهایی اش / های های پا به پای من می گریست .

به گمانم آسمان عاشق دریاست و قصه ی این دو / شبیه قصه ی خورشید و ماه است که بر خلاف خیلی از افسانه ها / از روی عشق / به هم نمی رسند . اگر خورشید و ماه به هم می رسیدند / چقدر قلب باید قربانی هم آغوشی این دو معشوق می شد .

این دو می سوزند تا ما نسوزیم . اما باید به آنهایی که هنوز طبق فرضیه های محکم علمی / می پندارند ماه از خورشید نور می گیرد / بگویم شاید حق با شما است . اما تنها در نتیجه هم عقیده ایم / نه در راه حل .

خورشید و ماه / آسمان و دریا / رسیدن را بلد بودند و به هم نرسیدند / من هم مانند آن ها .

 

من امشب را با نور شمعی که قرار بود برای میلاد حضورم در عالم هستی / خاموشش کنم / شب را به صبح می رسانم . شمع را باید در تنهایی روشن کرد و پا به پایش آب شد . وقتی تمام شد / روح عاشقش را سپرد به پروانه .

صحبت از شمع و سوختن شد / هوای هوایت را داشته باش . گرما کم کم دارد می شود حکم فرمای سرزمین مان . بگذار هر آنچه دلش خواست و با زمین کرد / با دل عزیز کرده ی تو هم بکند . آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را به خوبی بیاموزم .

 

نازنین من / می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم هنوز زیر دین شمع مهربانی های تو است ؟ من التماس کدامین گلدان را بکنم که لطافت شمعدانی های صورتی اش را / به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد .

تقصیز آسمان نیست . سرنوشت خودش اتفاق های زندگی ام را خط خطی کرده است . برای همین همیشه یک چکه از شب که گذشته / در سوال و جواب از خود می پرسم که من چگونه مثل هیچکس نیستم .

 

میان این همه غریبه که آشنایی شان را به رخ بیگانگی ام می کشند / من بی آنکه اعتنایی کنم / به نرمی عبور یک قاصدک از سر انگشتان لطیف یک پونه ی وحشی / از کنارشان می گذرم و با مهی از جنس نیاز / به پنجره ای از نسل دل های شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب / آمدنت را دل دل می زنم تا شاید خدا / بی صدا به تو الهام کند آن کسی که در آن سال های جوانی اش / از عشق تو دیوانه ترینش کردم / دیگر نزدیک است هوای تکرار قصه ی مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند .

 

سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی / به حافظ چشمانت تفال می زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را / آن قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر آوارگان تپه ی معراج / شقایق حریم آسمانی قلبت را / به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه / بگشایی .

بی تیشه ای که توشه اش رنج است / رنجی که از دوری تو می کشد و غم انگیز تر آن که / قهرمانی با نام تقدیر / می خواهد این تیشه را در قلبش فرو کند .

 

دلم تنگ است عزیزم . دلم برای از تو نوشتن تنگ است . و این گناه نیست اگر که از تو بگویم . اگر که هست / بریده باد زبانم / اگر که از تو نگوید / بریده باد زبانم .

پرنده ی سرگردان نگاهم / می خواهد در پناه آلاچیق مژگان مجنونت / تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننوشیده / شعله ور تر کند .

 

تمامی همه ی این همه کلام ها در این شب بیست و هشت سالگی ام / برای آن بود که بدانی من عاشق ترین پروانه ات بودم و مجنون ترین دیوانه ات خواهم بود .

برای آن بود که بدانی / من اکنون به خوبی می دانم که بعضی از واژه ها مثل " درد " / کشیدنی ست / نه نوشتنی .

 

 

من و شمع آب شدیم . تمام شدیم . خاموش شدیم .

تولدم مبارک .

 

کامی عباسی

8 / اردی بهشت / 1389

نوشته شده در پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

گاهنامه ای از آتشی که به جان انداختی و ...


توی یکی از همین خونه ها / همین نزدیکی ها / دل یکی آتیش گرفته . از روی بوم هم که نگاه کنین می بینین که از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون . دل یکی آتیش گرفته . تو اومدی اما کمی دیر . از ته یه خیابون دراز . مث یه سایه ی نگرانی . کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی . به من می گن چیزی نگو . نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره . دل یکی اینجا داره خاکستر می شه . کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی تو سینه ش و دلش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتیش سر جاش . واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه . یکی داره توی چشات غرق می شه . یکی لای شیارای انگشتات داره گم می شه . یکی داره گر می گیره . دل یکی آتیش گرفته . یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه . میون این همه خونه که خفه خون گرفتن / یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه . یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه .
یکی می خواد نیگات کنه . نه . می خواد بشنودت . می خواد بپره تو صدات . یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه . یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه . یکی می خواد تو چشات شنا کنه .
یکی این جا سردشه . یکی همه ش شده زمستون . یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه . وقتی حرف می زدی یکی نه به چیزایی که می گفتی / که به صدات / به محض صدات گوش می داد . یکی محو شده بود توی صدات . یکی دل تنگه . توی یکی از همین خونه ها . همین نزدیکی ها . دل یکی آتیش گرفته . کسی یک چیکه آب بریزه رو دلش / شاید خنک شه .
نوشته شده در جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

گاه نامه ای درباره ی عشق ...




گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود .


جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی : " هستم . " نگریستم اما چیزی نبود . گفتم : " نیستی . " باز گفتی : " هستم . " بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی . این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت . من داغ شدم . گر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم . گفتم : " هستی ! تو هستی ! این من هستم که نیستم . " گفتی : " غلطی . " و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود .


وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهای هجر / باران عشق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد . و من ذوب می شدم و پروانه ها نه . فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات / انگشتانم را نبوییده بودند .


یک شب که ماه بدر بود و چشمانش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چیزی که دلش می خواهد خیره شود / تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی . انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند . تو ترانه ی عاشقانه می سرودی / من اما همه ترس شده بودم . چیزی درونم فریاد می کشید . چیزی شعله ور می شد . شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود . من نیست شده بودم . گفتی : " حال چگونه است ؟ " گفتم : " تو همه آب . من همه عطش . تو همه ناز . من همه نیاز . تو همه چشمه . من همه تشنگی . " گفتی : " تو هم چنان غلطی . " و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود .


فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید . من به خاک افتادم . ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی . گفتی : " برخیز ! " گفتم : " نتوانم . " بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم : " این چیست ؟ " گفتی : " اندوه ! اندوه ! اندوه ! " بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی . فرشته از حسادت لرزید و بال هایش از التهاب عشق من سوخت . گفتی : " حال چگونه است ؟ " دیگر حالی نبود . عشقی نبود . عاشقی نبود . فرشته ای نبود . هرچه بود تو بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : " ‌چنین کنند با عاشقان . "
نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

گاهنامه ای از وصف سوختن برای غزلک .




سوختن شمع را دیده ای / که چگونه آرام و بی صدا است . سوختنی همراه با افروختن و روشنایی بخشیدن . و چه زیبا و حماسه ساز است آن گونه زیستن و جان باختن . هر کسی را یارای این حیات و ممات نیست . آنان که زیباتر و عاشقانه تر از شمع / آتش به جان خریدند و شعله ور و سوخته در حریم دوست حضور یافتند .

از تو گفتن دلی به نرمی آب می خواهد و طاقتی به سختی سنگ و از تو شنیدن / حکایتی است مکرر چون عشق .

مهربانی ات / باران بی دریغ بهاری بر دشت تشنه ی این جان بی جان است و شکوهت / تندیسی به سترگی تمام عاشقانه های تاریخ . ای به سخن " راستی "‌را آراسته و به عمل " درستی "‌را پیراسته . خورشیدی بودی شگفت / و شکوه هر شعاعت / زوبینی جانگزا بر چشم های ناعاشقان بی سرزمین .

رسم پرواز این است که تا / قفس تن را در هم نشکنی و از بند خود نرهی / مجال پروازت نمی دهند . اگر به عنان توکل / دل به دوست بسپاری / ملائک هم به گرد پایت نمی رسند .

آه . به راستی کیست که می گوید نمی توان سرنوشت را / از سر نوشت ؟
نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

گاهنامه ای از دلتنگی برای غزلک ...



اکنون و اینجا / بی تو و بی ما / دلم برای عشق گرفته است / دلم برای از تو نوشتن تنگ است .
وقتی که منبر خون / از تو سرودن را تکفیر می کند / تکرار شبنم و ابریشم زلال نام تو / بر من فریضه ای است / دلم برای عشق گرفته است / دلتنگی عزیز .
بریده باد زبانم اگر که از تو نگوید / بریده باد زبانم / زلال بانو / دلم برای سادگی یت شور می زند .
زلال بانو / آمدنت را دل دل می زنم در ایوان زخم و حادثه / دلم دوباره گرفته است / از تو گفتن را / دلم برای عشق گرفته است / برای تو ای دلتنگی عزیز / با من عجیب جای تو خالی ست / در قاب چوبی درگاه خون گرفته ی ما .
دلم برای آمدنت تنگ است / و این گناه نیست .
گلبانوی سرخ / خواب هزارساله مان را به شفاعت آب و آفتاب برده ایم / اما هنوز دلم برای عشق گرفته ست .
با من بگو / سیاه جامه / غزل بانو / چه بر سر آمده است / که این چنین دلم برای از تو نوشتن تنگ است .
اینک در این بهار یگانه ی بیگانه / دلم برای عشق گرفته است / دلم برای آمدنت تنگ است / ای لاله ی شکفته ی عاشق / ای داغدار / تکرار شبنم و ابریشم بهار / بر من ببار ...
نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

گاه نامه ای به غزلک


اتفاقی که افتاد




هوس تو را کرده ام . جای خلوتی می خواهم و صدای تو را که دائم بگویدم : " دوستت دارم / دوستت دارم / دوستت دارم . " و من با صدایت در خود غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : " بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم . بگو از تو متنفرم / بگو برو گمشو ! " و تو با بغض بگویی : دوستت ندارم . از تو متنفرم / برو گم شو " و من از شنیدن این ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخت شوم و دوباره هوس کنم تا صدایت از پشت پنجره ی باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگویی : " هر چه گفتم دروغ بود . دوستت دارم / دوستت دارم " و من دوباره سبک شوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع شود و من التماست کنم که بگویی دوستم نداری و تو بگویی " چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم . بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی . "

و بعد بپرسی : " حالا راضی شدی ؟ سبک شدی ؟ " و من بگویم : " نه . رفتن ات / آمدن ات / خنده ات / گریه ات / آشتی ات / قهرت / عشق ات / نفرت ات / دوری ات / نزدیکی ات / وصالت / فراق ات / صدات / سکوتت / یادت / فراموشی ات / مهرت / کینه ات / خواندن ات / نخواندن ات / و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است . سنگین است . سنگین است . برای همین هیچ وقت سبک نمی شوم " .

اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که سال هاست افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد و یا فراموش کرد . اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند .

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

 

نامه ای برای پدرم / کسی که سرمشق همه ی عشقم بود .


وقتی که به آرامگاه ابدی همه ی مردمان می آیم / غروبی ترین نگاه دلم را روانه ی مزار تو می کنم و پای ضریحت زانو می زنم .
با رفتنت جان عشق را شرحه شرحه کردی . در غربتت تمام غریبانه های جهان را می سرایم و زمینه ی ابدی آسمان را به همراهی بغضم می طلبم . تو آن کهکشانی که ادراک خاکی مرا به آفاق بی انتهایت راهی نیست . وقتی غریبان همه ثنای تو را می گویند / کدامین وازه ی من می تواند برازنده ی قامت آسمانیت باشد ؟ می سوزم و اشک ها سخن میگویند . می نالم و داغ ها به تن می رویند . می گریم و بغض ها از دل می جوشند و دشت ها سیاه می پوشند .

بابایی . شکایت من از این است که واژه ای را از من گرفتند و دیگر پس نداند . دیگر از چرخش زبان به دهان / هیچ واژه ای از نام تو به لب نمی روید . گویی حروف الفبای زندگی من / بی الف و ب شده است .
بس که ژرفای اندوه تو وصف ناپذیر است / برای مرثیه هایم حتی وازه کم می آورم . دیر زمانی ست که چشمانم در غربت تو گریسته اند . دیر زمانی ست عادت داده ام مژه هایم را به فانوس اشک / سینه ام را به شعله ی آه / دلم را به تبسم درد و تنم را به جامه ی سیاه .

آخر این چه رفتنی بود که هیچ وقت آرزوی بازآمدنش میسر نیست ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |

به نام پدر


یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی


در خاطرم نیست که نخستین بار کی و کجا و برای چه شخصی نامه نوشتم . و خاطرم نیست که چشمانش / به دیدار واژه هایم آمدند یا خیر . اما خوب در خاطرم است که همیشه ی همیشه کلامم بر روی تکه کاغذی جاری گشته است . چه برای آن دوست دوران مدرسه که بی قرار خاطر یکی از هم کلاسی های کنکورش شده بود و نمی دانست چگونه آن خاطر بی قرار را قرار بخشد و چه برای عزیز تر از این جان بی جان / غزلک ( نامی در رویا ) .

خوب خاطرم است که هم بر روی نیمکت مدرسه / به روی تکه کاغذی کاهی نوشته ام و هم اکنون در این واپسین شب های پاییزی با این صفحه کلید فراسو . همچنین به خوبی در خاطرم است که چه بسیار مشق عشق کرده ام و به همان اندازه از رنج نوشته ام و سوختن و از شکایت و حکایت و از خیانت و سیاست و از هر احساسی که بر احوال آن لحظه ام / حکم فرمایی می کرد .

پس از سال ها نگارش / اکنون با قاطعیت تمام می گویم که مهم ترین ابزار نوشتن تنها داشتن احساس است . حال هر چه می خواهد باشد . در هر لحظه که می خواهد باشد . برای هر شخص که می خواهد باشد .

 شاید شبی از شب های دیگر / این یادواره ها / این احساس ها و این واژه ها / من را در روزگار پیشین ام غرق کند .


یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٢ / دی / ١٣٨٨
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |


Design By : Night Skin