به نام پدر
در یک زمانی در سرزمینی خیاط دوره گردی بود که روزی به کشوری ناآشنا رسید .خیاط هایی که از یک مکان به مکان دیگر می روند معمولا حواس شان جمع است و سعی می کنند که کاری نکنند که با آداب و رسوم محلی مغایر باشد . اما این خیاط زیادی معاشرتی بود و تا حدی هم ناقص النزاکت بود . تا رسید به این کشور رفت به یک مسافرخانه و شروع به هتاکی کرد . به کارکنان مونث آنجا بی ادبی کرد و داستان های غیر قابل باوری درباره پینه دوز ها و دیگر صاحبان حرفه ها تعریف کرد .
صاحب مسافرخانه از دست او به پلیس شکایت کرد و آن ها هم او را دستگیر کردند و پیش امپراطور بردند . یک عمر اعتقاد به سلطنت مطلقه و برتری / امپراطور را بدل به آدمی بی خرد کرده بود . خیاط متوجه ی این چیز ها شد و تصمیم گرفت از این صفات او به نفع خودش استفاده کند .
امپراطور گفت : " از من تقاضایی داری ؟ "
خیاط گفت : " تنها درخواست من این است که اعلی حضرت اجازه فرمایند لباسی سلطنتی برای شان بدوزم . چون من با خودم پارچه ای آورده ام که جنس بی نظیری دارد و تنها عده ای مخصوص می توانند آن را ببینند . کسانی که از نظر سیاسی بی عیب / از نظر اخلاقی پاک / از نظر هوش بی نظیر و از نظر فرهنگی حمیل هستند . نه اهل سیگارند و نه اهل مشروب . به لطیفه های مسخره نمی خندند . زیاد تلویزیون نمی بینند . به موسیقی محلی زیاد گوش نمی دهند و اهل دود و دم هم نیستند . همان ها که شما دوست دارید در قلمرو ی خود داشته باشید . "
پس از این که خیاط اعلام کرد کارش تمام شده است امپراطور در مقابل آیینه ایستاد تا لباس جدیدش را ببیند . او لخت مادرزاد ایستاده بود و می شد به راحتی دید که سال ها استثمار دهقانان چطوری گوشت سفیدی را روی شکم او درست کرده است . البته خود امپراطور هم این را دید اما وانمود کرد که دارد لباس زیبا و از نظر سیاسی بی نقص را می بیند . برای نشان دادن این لباس جدید و با شکوه دستور داد روز بعد نمایشی برپا شود .
فردای آن روز رعیت های امپراطور در خیابان ها صف کشیدند. ماجرای لباس جدید دهن به دهن می گشت . مردم می گفتند این لباس از نظر سیاسی بی عیب را فقط آن هایی می توانند ببینند که زندگی درست و سالمی دارند . همه سعی می کردند از همسایه ی بغل دستی بهتر و سالم تر جلوه کنند .
رژه با هورای بلندی شروع شد . همین که هیکل پریده رنگ امپراطور ظاهر شد / همه بک مرتبه با فریاد و تحسین از لباس زیبا و تازه ی امپراطور تعریف کردند . فقط یک بچه از میان جمعیت فریاد زد :
" امپراطور لخت است . "
رژه متوقف شد . امپراطور درنگی کرد . صدای هیس توی جمعیت پیچید تا اینکه شخصی زرنگ و با هوش یک مرتبه فریاد زد :
" نه ! اعلی حضرت لخت نیستند / بلکه دستور به آزادی در انتخاب لباس داده اند . "
جمعیت یکباره هلهله کرد . همه لباس های شان را درآوردند و زیر نور آفتاب به جشن و پایکوبی پرداختند . از آن روز به بعد آن کشور تبدیل به جامعه ای آزاد در انتخاب لباس شد و از آن جایی که تنها خیاط پارچه ی این لباس را داشت درآمدش افزون گشت و بعد ها خودش امپراطور شد .
یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی
از خصوصیات هر نوشته ی موفقی جدا از پایبند بودن به اصول نگارش / شرح سیاست حاکم بر زمان آن متن است . حتی ممکن است نویسنده ی بهترین و معروف ترین داستان های دنیا هم با زیرکی به این سیاست اشاره کند و ْآن را چنان نقد کند که شاید خوانندگان عادی متوجه ی آن نشوند و اکثرا بعدها ( در زمان تغییر سیاست) مورد توجه قرار گیرد .
در اینجا چند داستان مردمی و آشنای همه را با لحنی که سیاست به هیچ عنوان در آن دخالت نداشته باشد و یا حتی ضد سیاست باشد / برای شما عزیزان می گذلرم . گر چه در نگاه اول بیشتر طنز موجود در آن به چشم می آید ولی این طنزی گروتسک است و معنای آن بسیار بیشتر از آنی هست که هست .
چه بهتر آن که در ابتدا نسخه ی اصلی داستان را خوانده باشید و سپس به معانی تک تک کلمات در این گونه نوشته های استعاری توجه کنید .
یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٣ / دی / ١٣٨٨
| Design By : Night Skin |

