به نام پدر
داستان سیزدهم داستان دوازدهم ذاستان دهم خب / بعدش چی می شه ؟ داستان نهم داستان هشتم داستان چهارم
عشق مکرر داستان دوم داستان نخستداستان شانزدهم
من رفتم .
با دلی رنجیده و چشمانی پر از خون / رفتم .
با لبانی پر ز دوستت دارم ها /
با دو گوشی خسته از تکرار مکرر خداحافظ ها / رفتم .
با شکسته قلبی که تپیدنش را نمی خواستم /
با جگری سوخته از خرمن یاران / رفتم .
با دو دستی که پنهان گر نمناکی چشمانم بود /
با دو پایی خسته از حمل این جنازه ی سرگردان / رفتم .
می روم جایز نیست / من رفتم .
من رفتم . نه ... این بار رفتنی نیست . ای وای / من مرده ام .
وقتی زن بهترین دوستم / خودش و شوهرش را به آتش کشید / سوای آن همه تکه گوشت سوخته شده لا به لای پنبه های تشک / یک نامه به دستم رسید .
بعد از صدها سطر پر شده از کلمه ی متاسفم / یک کلمه بود که عمق فاجعه را بیشتر نشان می داد .
وقتی برگه ی نتیجه ی آزمایشگاه را با دستکش تحویلم دادند / فهمیدم که من هم مثل آن ها ایدز گرفتم .
شاید این کمترین مجازات برای کسی بود که با زن بهترین دوستش / عشق بازی کرده بود .
مادر گفت : " پدرت به آسمان ها رفته . "
دایی گفت : " پدرت به یک سفر دور و دراز رفته . "
خاله گفت : " پدرت آن ستاره ی پر نور کنار ماه است . "
کودک اما گفت : " پدرم زیر خاک رفته است . "
خاله گفت : " آفرین . چه بچه ی واقع بینی . چقدر سریع با مساله کنار آمد . "
کودک از فردای دفن پدرش هر روز مادرش را وادار می کرد او را برسر قبر پدرش ببرد . آن جا ابتدا خاک گور پدر را صاف می کرد . بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با پدرش حرف می زد .
هفته ی سوم وقتی آب را روی خاک قبر پدرش می ریخت به مادرش گفت :
" پس چرا پدرم سبز نمی شود ؟ "
بیرون که آمدم از آن اتاقک تنگ / هوا خیلی سرد بود . همه جا برایم کدر بود و نوری چشمانم را زد .
یک نفر محکم زد پشتم . آن قدر محکم / که اشکم را درآورد . نمی دانم تو چرا لبخند بر لبانت خشکید و با آن چشم های عسلی ات / شروع کردی به گریه کردن .
کاش همان جا نگه ام می داشتی مادر .
من / هر زمانی که بخواهم / عاشقت می شوم .
من / هر زمانی که بخواهم / به تو خیانت می کنم .
من / هر زمانی که بخواهم / تو را می کشم .
...
این بار همه ی کارها تنها و تنها با اراده ی من انجام می شود . زیرا در نگارش این داستان / من دانای کل هستم .
همیشه از لحظه های جان دادن هر موجود زنده ای / به شدت متنفر بودم . از این لحظه های زجر آور ما بین بودن و نبودن . سریع و در لحظه مردن / یکی از برترین نعمت های خداوندی است .
وقتی ماهی ای بیرون از آب / در حال جان دادن بود / برای نبودن و ندیدن آن لحظه های غمگین جان دادن / چشمانم را بستم و با اسلحه ام به سویش گلوله ای شلیک کردم اما نمی دانستم که با این کار / تنها و تنها اسباب جان دادن بیشتر او را فراهم می کنم .
ای کاش شب گذشته اش / پسرم / اسلحه ام را با تفنگ آب پاش خود عوض نمی کرد .
کلا آدمی هستم که خیلی زود از شرایط روتین زندگی خسته می شوم . وقتی از زندگی در این دنیا خسته شدم و می خواستم خودم را بکشم / برایم مسجل بود که در آن دنیا به سمت جهنم هدایت خواهم شد ولی با این حال باز هم خودم را کشتم .
اکنون مدتی است که هیات مدیره ی آسمان ها و خود شخص خداوند را سخت در فکر فرو برده ام . شاید آنان هیچ گاه احتمال نمی دادند که شخصی در آخرت هم خودش را بکشد .
عاشق شدم . به سختی عاشقش شدم . اگر چه درک این عشق برای همه ی اطرافیان من و او / دشوار و نشدنی است . اگر چه پایان این عشق / تنها و تنها با قتل او به دست من و یا کشتن من به دست او / رقم می خورد . اما عاشقش شدم . کاش راه فراری از این زندگی بود تا من و او برای همیشه با هم باشیم .
کاش راه فراری بود . چقدر سخت است درک عشقی که بین یک گلوبول سفید و یک سلول میکروب برقرار می شود . چقدر سخت است .
دخترک دائم سرش را روی شکم برآمده ی مادرش می گذاشت و با داداش کوچولویش سلام و احوالپرسی می کرد .
مادر زایمان کرد اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت و به دخترک گفت داداش کوچولوش مرده است .
پدر بعد از پنج سال از زندان آزاد شد . دخترک از هر دری برای پدرش حرف زد و از مرگ داداش کوچولویش .
مرد یک روز بعد از آزادی زنش را خفه کرد .
رئیس بانک مرکزی روی دسته ی مبل کوبید و گفت : باز هم اشتباه کرد / چند سال است اشتباه می کند .
زن از آشپزخانه داد زد : خودت را ناراحت نکن . مگر این چند سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده ؟
رئیس بانک مرکزی گفت : حرف این چیزها نیست / باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم .
مرد از فکر جوان خوشش آمد . با عجله کارت ویزیتش را با پول گل به جوان داد . جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به زن داد .
زن دسته گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین / روی دیگر کارت ها . یک چهارراه پایین تر دور زد . جوان گل فروش در طرف دیگر خیابان منتظرش بود / زن دسته گل را به جوان برگرداند .
این ششمین دسته گلی بود که از صبح / به نصف قیمت به جوان می فروخت .
دکتر به پیرمرد گفت که تنها شش ماه فرصت دارد . پیرمرد می دانست / شش ماه برای کاری که در پیش دارد کم است / پس یک سال و نیم عمر کرد . کارش که تمام شد / یه هفته بعد مرد .
پیرمرد دارایی هایش را قبل از آن که دکتر به او فرصت شش ماهه بدهد / تقسیم کرده بود . فقط مانده بود نوشتن خاطراتش که یک سال و نیم طول کشید . خاطراتش را به پسر بزرگش سپرد و گفت آن ها بخشی از تاریخ معاصر این مملکت هستند / هر وقت که موقعش رسید آن ها را منتشر کن و تا آن زمان مثل چشم هایت از آنها نگه داری کن .
پسر دو سال از خاطرات پدرش نگه داری کرد . وقتی به پست مدیریت کل رسید / روابط و مناسباتش ا تغییر داد . می دانست حالا تلفن هایش کنترل می شود و خودش به عنوان یک مدیر تحت نظر است . خاطرات پدرش را بعد از کمی جابه جایی و تردید / بالاخره در ویلای تابستانی اش به آتش کشید / بدون این که یک صفحه از آن ها را بخواند .
اگر می خواند می دید که پدرش در همان صفحه ی اول به او هشدار داده بود که کاری نکند که خودش با خاطرات پدرش کرد .
تازه فهمیدم که عاشقت شدم . برای اولین بار دارم این حس رو تجربه می کنم . تا آخر عمرم هم نگهش می دارم .
چقدر این جمله ها واقعی بود اگه الان تو در آغوشم بودی / نه این .
زن زیبا / خانواده دار / دوست داشتی و پزشکش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود .
همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید .
در پاسخ دیگران گفت : " جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او این مردک را بکشند . "
همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .
بیشترین مشتری ها را داشت . همه با میل و رغبت به او پول می دادند .
فقط نمی دانست تا چه زمانی می تواند خودفروشی کند .
دلم می خواست دستانت را به من می دادی و می آمدی با من می رقصیدی / همین طور آرام و موزون و متین ...
می آمدی کنارم و با من از همین بالا زل می زدی به میز آرایش ات / به کتابخانه ات / به تل کاغذهایی که مدام سیاه شان می کنی و دورشان می اندازی و می دیدی که از این بالا چقدر همه چیز کوچک و بی اهمیت است .
کاش می دانستی وقتی پاندول یک ساعت قدیمی / عاشق یک دختر می شود / چقدر سخت است برایش تنهایی رقصیدن میان لحظه های نافرجام .
یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی
همان گونه که ساخت فیلم کوتاه بسیار مشکل تر از فیلم بلند است / مینی مال هم یکی از سخت ترین گونه های داستان نویسی است . داستان هایی که شاید بعضا از چند جمله تجاوز نکند ولی هم کلیه ی اصول نوشتن در آن رعایت شود و هم بتوان با چند سطر ذهن خواننده را کاملا تصرف کرد .
در اینجا سعی می شود علاوه بر موجز نوشتن از کسانی سخن گفت که شاید هر روز از کنارشان رد می شویم و سعی می کنیم که شانه مان به آنها برخورد نکند . از همان هایی که قرار است روزی برای مردن شان آگهی های کوچک تسلیت به روزنامه بدهیم و فکر کنیم "خب این هم از وظیفه ی اخلاقی مان ".
در اینجا بدون تعیین هیچ سرفصل و موضوعی / تنها نوشتن برای من مهم است نه در باب موضوع خاصی نوشتن . داستان های بسیار کوتاهی که حتی تنها خواننده را برای لحظه ای کوتاه ( مینی مال ) به تفکر وا دارد . همین کافی است .
بسیار تشکر من ضمیمه ی همکاری و همیاری شما عزیزان که چه با نگاه ارزشمند خود و چه با نگارش هر کلامی / واقعیت را معنا می بخشید .
یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٢ / دی / ١٣٨٨
| Design By : Night Skin |

