به نام پدر
داستان نخست
رقصنده ی تنها
دلم می خواست دستانت را به من می دادی و می آمدی با من می رقصیدی / همین طور آرام و موزون و متین ...
می آمدی کنارم و با من از همین بالا زل می زدی به میز آرایش ات / به کتابخانه ات / به تل کاغذهایی که مدام سیاه شان می کنی و دورشان می اندازی و می دیدی که از این بالا چقدر همه چیز کوچک و بی اهمیت است .
کاش می دانستی وقتی پاندول یک ساعت قدیمی / عاشق یک دختر می شود / چقدر سخت است برایش تنهایی رقصیدن میان لحظه های نافرجام . نوشته شده در سهشنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت
٢:۳۱ ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |
| Design By : Night Skin |

