1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> داستان های کوتاه کوتاه ( مینی مال ) - به نام پدر



به نام پدر

داستان ششم
فقر و گل



جوان گل فروش دید که مرد پژوسوار به زن پرایدسوار خیره مانده . به شیشه ی ماشین زد و گفت: می توانی برایش گل بفرستی با یک کارت ویزیت .
مرد از فکر جوان خوشش آمد . با عجله کارت ویزیتش را با پول گل به جوان داد . جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به زن داد .
زن دسته گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین / روی دیگر کارت ها . یک چهارراه پایین تر دور زد . جوان گل فروش در طرف دیگر خیابان منتظرش بود / زن دسته گل را به جوان برگرداند .
این ششمین دسته گلی بود که از صبح / به نصف قیمت به جوان می فروخت .
نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط کامی عباسی نظرات () |


Design By : Night Skin