به نام پدر
سال نامه ای در شب میلاد بیست و هشت سالگی ام . به نام پدر به نام سرفصل همه ی نامه ها . چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذها / سیاه نشوند . چه نامه هایی که سرانجام به مقصد خود رسیدند و چه نامه هایی که هیچ گاه به مقصد نرسیدند . یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین ... به علامت جواب هایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت / به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو جان سپردند . حوالی همین روزهای پژمرده ی نیامدنت / انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیز کرده ی دلت / شعر به دل مخملی اش نمی نشیند . این بار دیگر شعری نیست . نامه ای برایت می نویسم که در تنهایی این بهار پاییزی لحظه ی به وجود آمدنم / برای تو نوشتم و برای خودم پاره کردم . گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است . اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم . هر لحظه که دلم برایت تنگ می شود / تنفس ات می کنم . چه حکمتی است که بیشتر / غروب ها دلم برای تو تنگ می شود . نه فکر کنی که خورشیدی / نه عزیزکم . خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد . تو / مهتاب هم نیستی که روزها بروی . در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی . تنها باری که رفتم و رفتی / هنوز این معما را نمی دانستم . اما لحظه ای که باران چشمانم / تگرگی بی پایان شد / فهمیدم رفتن نوعی ماندن است و من رفتم که بمانم و ماندم . آنقدر ماندم که با تو و بی تو / برای تو نوشتم . و تو به مانند همیشه بی پاسخ گذاشتی و گذشتی . راستی خبرت دهم که دیوانه ی تو همچنان مجنون است . به صحرا نرفته و کوه قاف را نپیموده . تیشه به کوه ها نزده و شراب مرگ را نچشیده . اما همچنان مجنون است . امشب به آسمان که نگاه می کردم / دیدم آسمان جایی پشت کهکشان راه شیری / دور از چشم ستاره های بی چشمک / که دیگر کمتر علامت یمن و مبارکی اند / برای صافی اش / بی ابری اش و تنهایی اش / های های پا به پای من می گریست . به گمانم آسمان عاشق دریاست و قصه ی این دو / شبیه قصه ی خورشید و ماه است که بر خلاف خیلی از افسانه ها / از روی عشق / به هم نمی رسند . اگر خورشید و ماه به هم می رسیدند / چقدر قلب باید قربانی هم آغوشی این دو معشوق می شد . این دو می سوزند تا ما نسوزیم . اما باید به آنهایی که هنوز طبق فرضیه های محکم علمی / می پندارند ماه از خورشید نور می گیرد / بگویم شاید حق با شما است . اما تنها در نتیجه هم عقیده ایم / نه در راه حل . خورشید و ماه / آسمان و دریا / رسیدن را بلد بودند و به هم نرسیدند / من هم مانند آن ها . من امشب را با نور شمعی که قرار بود برای میلاد حضورم در عالم هستی / خاموشش کنم / شب را به صبح می رسانم . شمع را باید در تنهایی روشن کرد و پا به پایش آب شد . وقتی تمام شد / روح عاشقش را سپرد به پروانه . صحبت از شمع و سوختن شد / هوای هوایت را داشته باش . گرما کم کم دارد می شود حکم فرمای سرزمین مان . بگذار هر آنچه دلش خواست و با زمین کرد / با دل عزیز کرده ی تو هم بکند . آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را به خوبی بیاموزم . نازنین من / می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم هنوز زیر دین شمع مهربانی های تو است ؟ من التماس کدامین گلدان را بکنم که لطافت شمعدانی های صورتی اش را / به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد . تقصیز آسمان نیست . سرنوشت خودش اتفاق های زندگی ام را خط خطی کرده است . برای همین همیشه یک چکه از شب که گذشته / در سوال و جواب از خود می پرسم که من چگونه مثل هیچکس نیستم . میان این همه غریبه که آشنایی شان را به رخ بیگانگی ام می کشند / من بی آنکه اعتنایی کنم / به نرمی عبور یک قاصدک از سر انگشتان لطیف یک پونه ی وحشی / از کنارشان می گذرم و با مهی از جنس نیاز / به پنجره ای از نسل دل های شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب / آمدنت را دل دل می زنم تا شاید خدا / بی صدا به تو الهام کند آن کسی که در آن سال های جوانی اش / از عشق تو دیوانه ترینش کردم / دیگر نزدیک است هوای تکرار قصه ی مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند . سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی / به حافظ چشمانت تفال می زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را / آن قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر آوارگان تپه ی معراج / شقایق حریم آسمانی قلبت را / به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه / بگشایی . بی تیشه ای که توشه اش رنج است / رنجی که از دوری تو می کشد و غم انگیز تر آن که / قهرمانی با نام تقدیر / می خواهد این تیشه را در قلبش فرو کند . دلم تنگ است عزیزم . دلم برای از تو نوشتن تنگ است . و این گناه نیست اگر که از تو بگویم . اگر که هست / بریده باد زبانم / اگر که از تو نگوید / بریده باد زبانم . پرنده ی سرگردان نگاهم / می خواهد در پناه آلاچیق مژگان مجنونت / تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننوشیده / شعله ور تر کند . تمامی همه ی این همه کلام ها در این شب بیست و هشت سالگی ام / برای آن بود که بدانی من عاشق ترین پروانه ات بودم و مجنون ترین دیوانه ات خواهم بود . برای آن بود که بدانی / من اکنون به خوبی می دانم که بعضی از واژه ها مثل " درد " / کشیدنی ست / نه نوشتنی . من و شمع آب شدیم . تمام شدیم . خاموش شدیم . تولدم مبارک . کامی عباسی 8 / اردی بهشت / 1389 داستان سیزدهم * درختان در پاییز " استریپ تیز " می کنند . داستان دوازدهم * اولین واژه ای که بر زبان راندم / بکارت پرده ی صوتی ام را برداشت . * زندگی هیچ کس به اندازه ی متصدی آسانسور / فراز و نشیب ندارد . * عزرائیل / شیشه ی عمرم را بر سرم کوبید . * در خشکسالی / ملاقات با عزرائیل بسیار زیاد می شود . * در خشکسالی / بچه ها قنداق شان را خیس نمی کنند . * اگر قطره ی باران بودم به زمین نمی باریدم . * قطره ی باران آن قدر جلوی خورشید پایکوبی کرد / تا تبخیر شد . * نمای خارجی غم را با موزائیک قطرات اشکم / تزئین نمودم . * شب / روز بدون خورشید است . * موی شب / در لحظه ی طلوع خورشید / سپید می شود . * دکمه به مادگی لباسم متلک می گوید . * پرنده ی آزاد از اول زندگی تا دم مرگ / پرپر می زند . * برای آموزش تار / پیش استاد عنکبوت می روم . * عنکبوت مهربان با تارش برای مگس پولیور می بافت . * زبانم / فیلتر دارد . * نگاهم برای دیدن معشوقه ام / ده ها کیلومتر قد کشید . * روزی هزار بار قلبم را از بار اندوه / کورتاژ می کنم . * وقتی قلبم علیه مغزم کودتا می کند / خونریزی مغزی پیدا می کنم . * سال هاست قلبم / کنسرو خون مصرف می کند . * غنچه / بچه ی قنداق شده ی گل است . * آینه / تصویرم را از خودش بیرون کرد . * آن قدر آغوش معشوقه ام گرم بود که مجبور شدم پماد سوختگی بزنم . در این بهار یگانه ی بیگانه / با این دلی که غبار غم گرفته ی لمیده بر آن را / خانه تکانی ای نیست . من از اعماق این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام / خدایا می ترسم . می ترسم از آن که بگویم : " من اینجا بس دلم تنگ است . " و بشنوم : " آسمان هر کجا / همین رنگ است . " ذاستان دهم خب / بعدش چی می شه ؟ داستان نهم داستان هشتم گاه نامه ای درباره ی عشق ... ای واژه ی آسمانی / هر شب با نام بلندت به معراج می روم و در ستاره باران اشک / یاد تو را در دلم می نشانم . داستان چهارم
عشق مکرر می دانی من بر سطرسطر لوح دلم از ولایت تو نگاشتم و جواز ورود به وادی مهر و سعادت را به مهر به ولایت تو ممهور کرده ام . داستان دوم گاه نامه ای به غزلک
نامه ای برای پدرم / کسی که سرمشق همه ی عشقم بود .
ای مخاطب شکایت های پنهان ; داستان نخستداستان شانزدهم
من رفتم .
با دلی رنجیده و چشمانی پر از خون / رفتم .
با لبانی پر ز دوستت دارم ها /
با دو گوشی خسته از تکرار مکرر خداحافظ ها / رفتم .
با شکسته قلبی که تپیدنش را نمی خواستم /
با جگری سوخته از خرمن یاران / رفتم .
با دو دستی که پنهان گر نمناکی چشمانم بود /
با دو پایی خسته از حمل این جنازه ی سرگردان / رفتم .
می روم جایز نیست / من رفتم .
من رفتم . نه ... این بار رفتنی نیست . ای وای / من مرده ام .
تمام درها را به رویم بسته اند
از مژه هایت بالا آمده ام
چشم هایت را نبند
تا فرو نریزم .
وقتی زن بهترین دوستم / خودش و شوهرش را به آتش کشید / سوای آن همه تکه گوشت سوخته شده لا به لای پنبه های تشک / یک نامه به دستم رسید .
بعد از صدها سطر پر شده از کلمه ی متاسفم / یک کلمه بود که عمق فاجعه را بیشتر نشان می داد .
وقتی برگه ی نتیجه ی آزمایشگاه را با دستکش تحویلم دادند / فهمیدم که من هم مثل آن ها ایدز گرفتم .
شاید این کمترین مجازات برای کسی بود که با زن بهترین دوستش / عشق بازی کرده بود .
* در جلسه ی معارفه / اشکم را به معشوقه ام معرفی کردم .
* برای شنا کردن معشوقه ام / از قطرات اشکم / برایش دریایی خلق کردم .
* در حای که داشتم پروانه وار دور معشوقه ام می گشتم / با پروانه گیر من را گرفتند .
* برای آمدن معشوقه ام / بیشتر از تمام ساعت های دنیا / دقیقه شماری کرده ام .
* چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق می کند / ناگریزم سالی دو بار برای خودم جشن تولد بگیرم .
* آرزو می کنم برخی افراد / همیشه مشغول خوردن باشند تا فرصت حرف زدن را پیدا نکنند .
* سال ها است ماهی گلرنگ حوض مان را که مبتلا به روماتیسم مزمن شده است / در حشکی نگهداری می کنم .
* پرنده برای آزادی اش / به میله های قفس دخیل بست .
* موشی که ذاتا گربه صفت بود / خودش را خورد .
* واژه ها پس از استعمال / می میرند .
* واژه ی سلام / متواضع ترین واژه ها است .
* ار روزنه ی امید / گلوله ای به مغزم شلیک کردند .
* کلروفیل پاییزی / زرد رنگ است .
مادر گفت : " پدرت به آسمان ها رفته . "
دایی گفت : " پدرت به یک سفر دور و دراز رفته . "
خاله گفت : " پدرت آن ستاره ی پر نور کنار ماه است . "
کودک اما گفت : " پدرم زیر خاک رفته است . "
خاله گفت : " آفرین . چه بچه ی واقع بینی . چقدر سریع با مساله کنار آمد . "
کودک از فردای دفن پدرش هر روز مادرش را وادار می کرد او را برسر قبر پدرش ببرد . آن جا ابتدا خاک گور پدر را صاف می کرد . بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با پدرش حرف می زد .
هفته ی سوم وقتی آب را روی خاک قبر پدرش می ریخت به مادرش گفت :
" پس چرا پدرم سبز نمی شود ؟ "
* هیچ وقت اسم فاعل و اسم مفعول را / با هم تنها نمی گذارم .
* آسانسور مغرور / هرگز حاضر نشد که از بالا به پایین بیاید .
* دلم برای ارقامی که در زیر رادیکال محبوس هستند / می سوزد .
* اعداد هر وقت که بخواهند برای همدیگر قسم یاد کنند / به سر رادیکال قسم می خورند .
* گل آفتابگردان / در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند .
* آنقدر غمگین بودم که حتی گل مژه ام را / پرپر کردم .
* رایحه ی دل انگیز گل مژه ام / تمام فضای اطراف را معطر کرد .
* ماه / شب کار است .
* شب / دوشیزه ای است که صورت ماه اش را / از چادر سیاه بیرون گذاشته است .
* شب را در داروخانه دیدم که داشت قرص خواب آور می خرید .
* به محض این که چشمم به عزرائیل افتاد / خودم را به مردن زدم .
* نمی دانم چرا انسان دو چشم دارد ولی / هر چیز را یکی می بیند .
* از وقتی چشمم آب آورده است / لیوان خالی را پر از آب می بینم .
* از بس سیگار کشیده ام هنگام نفس کشیدن / ریه ام دستمال جلوی بینی اش نگه می دارد .
* وقتی اعضای داخلی ام اعتصاب می کنند / شیر قلبم را به روی آن ها می بندم .
* امروز زبانم / از سخنگویی بدنم / استعفا نمود .
بیرون که آمدم از آن اتاقک تنگ / هوا خیلی سرد بود . همه جا برایم کدر بود و نوری چشمانم را زد .
یک نفر محکم زد پشتم . آن قدر محکم / که اشکم را درآورد . نمی دانم تو چرا لبخند بر لبانت خشکید و با آن چشم های عسلی ات / شروع کردی به گریه کردن .
کاش همان جا نگه ام می داشتی مادر .
* از وقتی عاشق شده ام / قلبم کم جمعیت ترین شهر دنیاست .
* بیضی / دایره ی مست است .
* فرشته ای / ابر کوچکی را سرپا گرفت و شبنم جاری گشت .
* دلم برای اعضای داخلی ام می سوزد که بی گناه به حبس ابد محکوم شده اند .
* روزنه ی امید / دروغی که همه ی ما آن را باور می کنیم .
* جسدم را در روزنه ی امیدم به خاک سپردم .
* یک عمر در روزنه ی امید خود / زندانی بودم .
* هم آغوشی میله های قفس / به نفع پرنده ی محبوس است .
* پرنده ی محبوس در قفس / فالش می خواند .
* پرنده ی محبوس قبل از گرفتار شدنش / هرگز داخل فنجانی به این زیبایی آب ننوشیده بود .
* غم / کلکسیون خنده ام را به سرقت برد .
* قطرات اشکم / رعایت نوبت را نمی کنند .
* نهال / تا سه سالگی با پستانک کلروفیل می مکد .
* سر خورشید همیشه گرم است .
* روزها سرفه می کنم و شب ها / سیاه سرفه .
* روح مرده ام را کالبد شکافی کردم .
* ساعت به خواب رفته ام را بنا به وصیتی که کرده بود / در سوئیس به خاک سپردم .
* خوبی کاسه ی سر این است که کسی نمی تواند افکار آدم را مشاهده کند .
* افکارم برای اجرا شدن / ترک تابعیت مغزم را نمودند .
* از وقتی مرگ مغزی شده ام / افکارم بدون سرپرست مانده اند .
یکی می خواد نیگات کنه . نه . می خواد بشنودت . می خواد بپره تو صدات . یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه . یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه . یکی می خواد تو چشات شنا کنه .
یکی این جا سردشه . یکی همه ش شده زمستون . یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه . وقتی حرف می زدی یکی نه به چیزایی که می گفتی / که به صدات / به محض صدات گوش می داد . یکی محو شده بود توی صدات . یکی دل تنگه . توی یکی از همین خونه ها . همین نزدیکی ها . دل یکی آتیش گرفته . کسی یک چیکه آب بریزه رو دلش / شاید خنک شه .
من / هر زمانی که بخواهم / عاشقت می شوم .
من / هر زمانی که بخواهم / به تو خیانت می کنم .
من / هر زمانی که بخواهم / تو را می کشم .
...
این بار همه ی کارها تنها و تنها با اراده ی من انجام می شود . زیرا در نگارش این داستان / من دانای کل هستم .
همیشه از لحظه های جان دادن هر موجود زنده ای / به شدت متنفر بودم . از این لحظه های زجر آور ما بین بودن و نبودن . سریع و در لحظه مردن / یکی از برترین نعمت های خداوندی است .
وقتی ماهی ای بیرون از آب / در حال جان دادن بود / برای نبودن و ندیدن آن لحظه های غمگین جان دادن / چشمانم را بستم و با اسلحه ام به سویش گلوله ای شلیک کردم اما نمی دانستم که با این کار / تنها و تنها اسباب جان دادن بیشتر او را فراهم می کنم .
ای کاش شب گذشته اش / پسرم / اسلحه ام را با تفنگ آب پاش خود عوض نمی کرد .
* بید مجنون / درخت هیپی است .
* در شب بارانی / قطرات باران خیلی به هم تنه می زنند .
* غم / سیفون اشکش را کشید .
* سایه ام دیگر حوصله ندارد من را دنبال کند .
* خورشید / سیگارش را با خودش روشن می کند .
* ماه و خورشید / وقتی می خواهند لباس شان را عوض کنند / پشت ابر می روند .
* میله های قفس / به محض این که خمیازه کشیدند / پرنده پرواز کرد .
* پرنده سعی می کرد طوری بایستد که لااقل سایه اش خارج از قفس بیافتد .
* وقتی چشم پرنده به گربه افتاد / از میله های قفس تشکر کرد .
* گربه بیش از دیگران به فکر آزادی پرنده ی محبوس است .
* برای گربه بسیار تحقیر آمیز است که با مرگ موش / خودکشی کند .
* برای آن که آئینه را از تنهایی نجات بدهم / جلوی آن ایستادم .
* هیچ موجودی به اندازه ی پاندول ساعت / مردد نیست .
کلا آدمی هستم که خیلی زود از شرایط روتین زندگی خسته می شوم . وقتی از زندگی در این دنیا خسته شدم و می خواستم خودم را بکشم / برایم مسجل بود که در آن دنیا به سمت جهنم هدایت خواهم شد ولی با این حال باز هم خودم را کشتم .
اکنون مدتی است که هیات مدیره ی آسمان ها و خود شخص خداوند را سخت در فکر فرو برده ام . شاید آنان هیچ گاه احتمال نمی دادند که شخصی در آخرت هم خودش را بکشد .
* از ترس روبه رو شدن با خود / آئینه را عقیم نمود .
* روزگار شب / سیاه است .
* فلسفه ی به وجود آمدن شب / فقط به خاطر این است که ما بتوانیم روز ها را بشماریم .
* شب همیشه عزادار است .
* دنیا / قفس بزرگی است .
* قفسی که در نداشته باشد / آزادی خواه است .
* وقتی لحظه ها ساعتم را هل می دهند / جلو می رود .
* ساعت مچی ام وقتی خوابید / خواب ساعت زنانه دید .
* شیشه ی عمر ماهی عید / همان تنگ آبش است .
* درباره ی موش که حرف می زنم / تا سر و کله ی گربه پیدا می شود / حرف هایم پا به فرار می گذارند .
* با دسته گل به استقبال میکروبی که تازه وارد بدنم شده بود / شتافتم .
* گلوله ی نابینا به کمک عصا / از لوله ی اسلحه خارج شد .
* رنگین کمان پس از وضع حمل / به صورت یک خط مستقیم در آمد .
* نفسم در سر بالایی گلویم / نفسش گرفت .
* هیچ جنایتکاری به اندازه ی قلبم / با خون سر و کار ندارد .
* قلبم / اشکم را به عنوان سخنگوی رسمی بدنم معرفی کرد .
عاشق شدم . به سختی عاشقش شدم . اگر چه درک این عشق برای همه ی اطرافیان من و او / دشوار و نشدنی است . اگر چه پایان این عشق / تنها و تنها با قتل او به دست من و یا کشتن من به دست او / رقم می خورد . اما عاشقش شدم . کاش راه فراری از این زندگی بود تا من و او برای همیشه با هم باشیم .
کاش راه فراری بود . چقدر سخت است درک عشقی که بین یک گلوبول سفید و یک سلول میکروب برقرار می شود . چقدر سخت است .
* گفته می شود تولید انبوه کلنگ یکی از طرح های مشهور شماست . اگر ممکن است در این باب توضیح دهید .
رزیتاخاتون : بله . اولا باید این توقع بیجا را در مردم از بین برد که هر جا کلنگ زده می شود / انتظار داشته باشند که حتما کاری هم بعد از آن انجام بشود . باید مردم بفهمند که نفس کلنگ زدن اصالت دارد و برای آینده ی مملکت مفید است .
حسابش را بکنید . اگر طی یک برنامه ی هشت ساله / همه ی نقاط ایران کلنگ بخورد / و خاکش زیر و رو شود / و حسابی شخم زده شود / و بذر پاشیده شود / کشاورزی چه رونقی پیدا میکند .
و این تازه غیر از علف های سبز رنگی ست که به طور طبیعی زیر پای مردم سبز می شود . ببینید این ریحان است / این تربچه / این مرزه / اینم هرزه / حالا خانم های محترم این ها رو پاک می کنیم . ببخشید با مصاحبه ی قبلیم قاطی کردم ...
بله . می گفتم در مورد پروژه ی کلنگ . تنها مشکل احتمالی کمبود مقام مسؤول است برای زدن . که در این باب هم طرح های مختلفی داریم از جمله وارد کردن مقام مسؤول از خارج به شکل فله و بسته بندی در داخل ایران یا استفاده از مقامات غیر مسؤول و اگر هیچکدام از اینها نشد / دست آخر مشارکت مردمی .
البته اینکه گفتم خارج منظورم تنها کشور دوست و برادر و خواهر و مادر و پدر و ... همه کسم / کشور چینه . یه وقت فکر غرب نکنید .
* موفقیت این طرح را چطور ارزیابی می کنید ؟
رزیتاخاتون : البته پروژه ی کلنگ / خیلی قدیمی شده / حتی از نوار و قیچی و میل پرده هم کهنه تر . ما در حال حاضر به فکر آن لاین کردن افتتاح هامون هستیم . یعنی بریم بشینیم خونمون توی سیما و از اونجا پروژه هامون رو از راه دور افتتاح کنیم .
البته این طرح نیاز به مطالعه ی زیادی دارد که ما از نخبگان فامیلی دعوت به همکاری کرده ایم . این طرح مثل سد و کارخانه و تونل و از همه مهم تر راه آهن نیست که در یک روز بشود چندتایش را با هم افتتاح و بهره برداری و کارسازی کرد .
* نظر شما در مورد حضور و نقش مردم در صحنه چیست ؟
رزیتاخاتون : مردم وسیله ی بسیار خوبی هستند . من همیشه معتقدم که باید از مردم استفاده کرد . مردم به دانه های گندم می مانند . تک تک دانه های گندم ممکن است مستقلا ارزش نداشته باشند ولی وقتی روی هم ریخته بشوند / خیلی کارها می توان با آن ها کرد .
می توان آردشان کرد . می توان خمیرشان کرد . می توان از آن ها نان درآورد . می توان آن ها را داخل گونی کرد . می توان آن ها را خرید و فروش کرد .
* نظر شما در مورد ...
رزیتاخاتون : ببینید من امروز خسته شدم از بحث علمی . بقیه اش باشد برای بعد . باید برم سبزی بچینم . سبدم رو ندیدید ؟؟؟
دلت از من گرفته است . می دانم و آهی از ته دل می کشم و به احترامت / آن را آهسته بیرون می دهم و آه بریده بریده و آهسته بیرون می آید و باز به نظاره می نشینم . چیزی نمی بینم / هیچ چیز . ولی تمام وجودم از دلم گرفته تا سلول های چشمم احساس می کنند در مقابلت نشسته ام .
نمی دانم چرا امشب اینقدر هوس کرده ام با تو تنها سخن بگویم . همانند سخن های دو انسان عاشق که پس از مدت ها به هم رسیده اند . دلم می خواهد امشب قربان صدقه ات بروم و بگویمت که از اعماق وجودم دوستت می دارم . دوست دارم امشب چشمانم را برایت خمار کنم . حلقه ی اشک را مهمان چشمانم کنم و لب خود را بگزم و به تو نگاه کنم و پس از مدتی زبان دل را به کار بیاندازم و از تو بپرسم :
خدایا ! از دستم ناراحتی ؟
دخترک دائم سرش را روی شکم برآمده ی مادرش می گذاشت و با داداش کوچولویش سلام و احوالپرسی می کرد .
مادر زایمان کرد اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت و به دخترک گفت داداش کوچولوش مرده است .
پدر بعد از پنج سال از زندان آزاد شد . دخترک از هر دری برای پدرش حرف زد و از مرگ داداش کوچولویش .
مرد یک روز بعد از آزادی زنش را خفه کرد .
رئیس بانک مرکزی روی دسته ی مبل کوبید و گفت : باز هم اشتباه کرد / چند سال است اشتباه می کند .
زن از آشپزخانه داد زد : خودت را ناراحت نکن . مگر این چند سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده ؟
رئیس بانک مرکزی گفت : حرف این چیزها نیست / باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم .
مرد از فکر جوان خوشش آمد . با عجله کارت ویزیتش را با پول گل به جوان داد . جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به زن داد .
زن دسته گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین / روی دیگر کارت ها . یک چهارراه پایین تر دور زد . جوان گل فروش در طرف دیگر خیابان منتظرش بود / زن دسته گل را به جوان برگرداند .
این ششمین دسته گلی بود که از صبح / به نصف قیمت به جوان می فروخت .
دکتر به پیرمرد گفت که تنها شش ماه فرصت دارد . پیرمرد می دانست / شش ماه برای کاری که در پیش دارد کم است / پس یک سال و نیم عمر کرد . کارش که تمام شد / یه هفته بعد مرد .
پیرمرد دارایی هایش را قبل از آن که دکتر به او فرصت شش ماهه بدهد / تقسیم کرده بود . فقط مانده بود نوشتن خاطراتش که یک سال و نیم طول کشید . خاطراتش را به پسر بزرگش سپرد و گفت آن ها بخشی از تاریخ معاصر این مملکت هستند / هر وقت که موقعش رسید آن ها را منتشر کن و تا آن زمان مثل چشم هایت از آنها نگه داری کن .
پسر دو سال از خاطرات پدرش نگه داری کرد . وقتی به پست مدیریت کل رسید / روابط و مناسباتش ا تغییر داد . می دانست حالا تلفن هایش کنترل می شود و خودش به عنوان یک مدیر تحت نظر است . خاطرات پدرش را بعد از کمی جابه جایی و تردید / بالاخره در ویلای تابستانی اش به آتش کشید / بدون این که یک صفحه از آن ها را بخواند .
اگر می خواند می دید که پدرش در همان صفحه ی اول به او هشدار داده بود که کاری نکند که خودش با خاطرات پدرش کرد .
سوختن شمع را دیده ای / که چگونه آرام و بی صدا است . سوختنی همراه با افروختن و روشنایی بخشیدن . و چه زیبا و حماسه ساز است آن گونه زیستن و جان باختن . هر کسی را یارای این حیات و ممات نیست . آنان که زیباتر و عاشقانه تر از شمع / آتش به جان خریدند و شعله ور و سوخته در حریم دوست حضور یافتند .
از تو گفتن دلی به نرمی آب می خواهد و طاقتی به سختی سنگ و از تو شنیدن / حکایتی است مکرر چون عشق .
مهربانی ات / باران بی دریغ بهاری بر دشت تشنه ی این جان بی جان است و شکوهت / تندیسی به سترگی تمام عاشقانه های تاریخ . ای به سخن " راستی "را آراسته و به عمل " درستی "را پیراسته . خورشیدی بودی شگفت / و شکوه هر شعاعت / زوبینی جانگزا بر چشم های ناعاشقان بی سرزمین .
رسم پرواز این است که تا / قفس تن را در هم نشکنی و از بند خود نرهی / مجال پروازت نمی دهند . اگر به عنان توکل / دل به دوست بسپاری / ملائک هم به گرد پایت نمی رسند .
آه . به راستی کیست که می گوید نمی توان سرنوشت را / از سر نوشت ؟
ای بهار / سرمای رخوت بار زمستان هجران / استخوان های انتظارم را می آزارد . مرا بیش از این چشم انتظار رویش های سبز مگردان .
بیا و گل حضورت را در کوچه باغ های دلم شکوفا کن . بیا که غنچه ها در اندوه تو جامه می درند . بیش از این درختان را برهنه مپسند . بیا و پیراهنی از شکوفه بر تن باغ کن .
ای بی کرانه ی نجابت / آفتاب را از چشمانت بباران و دست سبزت را بر سر این برهوت زده بکش . نگاه نافذ خود را مهمان دل بی قرارم کن .
بگذار که در کنار سجاده ات دعای عهد بخوانم . بگذار شاعرانه ترین واژه هایم را سزاوار وصف تو کنم . بگذار خانه ی تو را با تپش های دلم در بزنم و بگذار همیشه / همواره با تو باشم .
ای صبح حضور / آهوان دیدگان ما را بیش از این سرگشته مخواه . در قنوت خود سبوی ما را از دعای خود لبریز کن .
ای ابراهیم موعود / بت های درون و برون / ما را به اطاعت خویش فرا می خواند . با تبری که بر دوش داری آنان را تکه تکه کن .
ای خدای همیشه خدایم / آتش انتظار را بر ما گلستانه کن .
تازه فهمیدم که عاشقت شدم . برای اولین بار دارم این حس رو تجربه می کنم . تا آخر عمرم هم نگهش می دارم .
چقدر این جمله ها واقعی بود اگه الان تو در آغوشم بودی / نه این .
گوشه گوشه ی وجودم شهادت می دهد که تو حجت تمامی در عالم خلقت . دنیا به بقای تو باقی است و خلق به برکت حضورت روزی می خورند . آسمان به یاری نگاه تو بر زمین فرو می آید و باران دانه های رحمتش را از ابر حضورت / روانه می سازد .
استواری کوه ها / نه از آن کوه ها که به حمابت توست . آب اگر مایه ی حیات است از دم مسیحایی تو است .
زیبایی گل به واسطه ی تو جان گرفته و پاکی شقایق به یمن حضور تو آفریده شده است . این زمین اگر برجاست به یمن قدم های تو است و آسمان اگر بر پاست به تبرک نفس هایت .
دریاها اگر مدام در خروش اند / در شکر حضورت سپاس می گویند و خورشید اگر می چرخد / نه بر گردی زمین / که بر محور عشق تو می گردد .
پس بارالهی / چگونه است که بعضی از عاشقیت به دور / تنها تو را به " نام " می شناسند / نه به " رسمیت " ؟
( قسمت سوم )
* برای فقر زدایی چه طرحی دارید ؟
رزیتاخاتون : تنها راه این است که زنان را علیه مردان / تحریک کنیم . خانواده ها را از هم بپاشیم و طلاق را توسعه دهیم . افزایش طلاق / یکی از برنامه های اصلی من برای توسعه ی کشور است .
* این مساله چه ربطی به فقرزدایی دارد ؟
رزیتاخاتون : نزنید این حرف ها را . ببینید من شما را دوست دارم اما شما عقب افتاده اید / گناه من چیست ؟
* خب کمی توضیح دهید .
رزیتاخاتون : خیلی روشن است . با ترویج مکتب فمینیسم و تحریک زنان علیه مردان / با سرعت چشمگیری طلاق رایج می شود . زنان که از مردان جدا بشوند / بالاخره یک جوری خرج خودشان را در می آورند . پس مشکل فقر نیمی از جامعه به این شکل حل می شود .
بچه ها را هم که طبعا باید گذاشت پرورشگاه یا پانسیون یا امثال ذلک . یکی از برنامه های جدی من / توسعه ی پرورشگاه ها است .
می ماند قشر مذکر جامعه یعنی مردان .
ببینید ! اینکه مردها ناگریزند دو - سه کاره باشند / یا باید دو - سه شیفت کار کنند / دو دلیل بیشتر ندارد . یکی زیاده طلبی است که خب از این پس باید این خصوصیت مذموم را کنار بگذارند .
و یکی هم به خاطر زن و بچه است . وقتی زن و بچه ای در کار نباشد / چه نیازی به این همه کار کردن و همچنان فقیر ماندن ؟؟؟ می توانند هر چه در می آورند به تنهایی بخورند و خودشان را از فقر و فلاکت نجات دهند .
* یعنی فقرزدایی هیچ راه دیگری ندارد ؟
رزیتاخاتون : چرا دارد . راه ساده ترش این است که همه چیز را گران کنیم برای رفاه حال شهروندان .
* خب بعد ؟
رزیتاخاتون : معلوم است . آن ها که دارند / می خرند . آن ها که ندارند / می میرند . فقر و فقیر و فقرا همه با هم از بین می روند . از این ساده تر ؟؟؟
اصولا در حال حاضر که تورم زیر صفر است / ما باید به یک عده ی حسابی برسیم . حساب یک عده ی دیگر را هم برسیم .
* برگردیم به اوقات فراغت .
رزیتاخاتون : بله . من همیشه موافقم که به اوقات فراغت برگردیم . من خودم بیشتر وقتم را صرف اوقات فراغت می کنم . حالا که کلا هیچ کشوری به ما ویزا نمی دهد / ما نشستیم دیدیم چه کاری بهتر از ایرانگردی . ما طبیعت و روستاها و شهرهایی در اینجا داریم که واقعا می ارزذ به برج ایفل و برج پیزا و سواحل مدیترانه .
* خب حتی این ایرانگردی هم برای همه ممکن نیست . با این خرج و مخارج .
رزیتاخاتون : بله . به صلاح هم نیست . به همین دلیل / ما این تفریحات سالم را به نمایندگی از طرف مردم انجام می دهیم و دموکراسی یعنی همین . یعنی کاری که همه ی مردم نمی توانند مستقیما در آن شرکت داشته باشند / توسط نمایندگان و منتخبین شان انجام می شود .
حتی حالا که از اینجا گفتند ما را به خانه ی خدا هم راه ندهند / ما در نظر داریم که همین برج میلاد خودمان را بکنیم برج خدا .
* طرحی برای پر کردن اوقات فراغت بانوان دارید ؟
رزیتاخاتون : بله . حضور در دادگاه ها .
* یعنی چطوری ؟
رزیتاخاتون : وقتی به اختلافات خانوادگی دامن بزنیم / خودبه خود / زنان راهی دادگاه ها می شوند .
پایان این کنفراس خبری
زن زیبا / خانواده دار / دوست داشتی و پزشکش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود .
همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید .
در پاسخ دیگران گفت : " جان آدم ها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او این مردک را بکشند . "
همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .
اکنون و اینجا / بی تو و بی ما / دلم برای عشق گرفته است / دلم برای از تو نوشتن تنگ است .
وقتی که منبر خون / از تو سرودن را تکفیر می کند / تکرار شبنم و ابریشم زلال نام تو / بر من فریضه ای است / دلم برای عشق گرفته است / دلتنگی عزیز .
بریده باد زبانم اگر که از تو نگوید / بریده باد زبانم / زلال بانو / دلم برای سادگی یت شور می زند .
زلال بانو / آمدنت را دل دل می زنم در ایوان زخم و حادثه / دلم دوباره گرفته است / از تو گفتن را / دلم برای عشق گرفته است / برای تو ای دلتنگی عزیز / با من عجیب جای تو خالی ست / در قاب چوبی درگاه خون گرفته ی ما .
دلم برای آمدنت تنگ است / و این گناه نیست .
گلبانوی سرخ / خواب هزارساله مان را به شفاعت آب و آفتاب برده ایم / اما هنوز دلم برای عشق گرفته ست .
با من بگو / سیاه جامه / غزل بانو / چه بر سر آمده است / که این چنین دلم برای از تو نوشتن تنگ است .
اینک در این بهار یگانه ی بیگانه / دلم برای عشق گرفته است / دلم برای آمدنت تنگ است / ای لاله ی شکفته ی عاشق / ای داغدار / تکرار شبنم و ابریشم بهار / بر من ببار ...
( قسمت دوم )
* برای جوانتر ها هم برنامه ای دارید ؟
رزیتاخاتون : جوان ها را به پنج دسته ی غیر مساوی باید تقسیم کرد . یک عده را بفرستیم فوتبال تماشا کنند . یک عده را بفرستیم همان دانشگاهی که عرض کردم درس بخوانند . می ماند سه دسته ی دیگر / که تعدادشان بسیار اندک است . از این سه دسته یک عده را بگذاریم حال کنند / یعنی ابزارش را برایشان فراهم کنیم .
* یعنی چطوری ؟
رزیتاخاتون : با انواع مخدرات . خوشبختانه باید عرض کنم که ما در این سال ها به خودکفایی کامل در این زمینه رسیده ایم .
می ماند دو دسته ی دیگر . از این دو دسته / آن عده ای که معتاد نشدند را آزاد بگذاریم . یعنی با لباس های چسبان / تی شرت های خنده دار / برداشتن بالا / زیر / و شده همه ی ایرو / حتی برایشان ماشین های خوشگل وارد کنیم که بتوانند نوار پاپ و جاز بگذارند / صدایش را بلند کنند / در خیابان ها ویراژ بدهند و صفا کنند .
در حاشیه ی شهرها برایشان پارک بسازیم تا ذکورا و اناثا و بالاتفاق / سیاحت کنند .
* خب برای دسته ی پنجم چه فکری دارید ؟
رزیتاخاتون : دسته ی پنجم را هم راه می اندازیم که بروند حال این دسته ی چهارم را بگیرند . حالا شده با امر به معروف و نهی از منکر / شده با پاترول / مینی بوس / ون / منکرات / پول / تعهد / تکرار / رگبار و ...
* در مورد استکبار جهانی چه برنامه ای دارید ؟
رزیتاخاتون : راستش سیاست مشت محکم / خیلی قدیمی شده . دیپلماسی جدیدتر / دیپلماسی مشت و قلقلک است . به این ترتیب که شما استکبار را کمی قلقلک می دهید تا خوشش بیاید و بخندد . به محض خندیدن بلافاصله شما می توانید اگر مصلحت باشد و لزومی داشته باشد / مشت محکم خود را به دهانش بزنید .
راه بهترش / مشت و پانسمان و قلقلک است . در این شیوه شما اول مشت می زنید / بعد جای مشت را پانسمان می کنید و سپس قلقلک می دهید . (( هپی اند )) هم دارد . یعنی پایان خوش .
اصولا باید یواش یواش مشت را از سیاست خارجی حذف کرد و جای آن انگشت گذاشت . برای طرفین مطلوب تر است .
* در صورت انتخاب با مخالفین خود چگونه عمل می کنید ؟
رزیتاخاتون : آنها کاملا آزادند که هر مرگی را می خواهند انتخاب کنند ...
این کنفرانس خبری ادامه دارد .....
بیشترین مشتری ها را داشت . همه با میل و رغبت به او پول می دادند .
فقط نمی دانست تا چه زمانی می تواند خودفروشی کند .
هوس تو را کرده ام . جای خلوتی می خواهم و صدای تو را که دائم بگویدم : " دوستت دارم / دوستت دارم / دوستت دارم . " و من با صدایت در خود غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : " بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم . بگو از تو متنفرم / بگو برو گمشو ! " و تو با بغض بگویی : دوستت ندارم . از تو متنفرم / برو گم شو " و من از شنیدن این ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخت شوم و دوباره هوس کنم تا صدایت از پشت پنجره ی باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگویی : " هر چه گفتم دروغ بود . دوستت دارم / دوستت دارم " و من دوباره سبک شوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع شود و من التماست کنم که بگویی دوستم نداری و تو بگویی " چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم . بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی . "
و بعد بپرسی : " حالا راضی شدی ؟ سبک شدی ؟ " و من بگویم : " نه . رفتن ات / آمدن ات / خنده ات / گریه ات / آشتی ات / قهرت / عشق ات / نفرت ات / دوری ات / نزدیکی ات / وصالت / فراق ات / صدات / سکوتت / یادت / فراموشی ات / مهرت / کینه ات / خواندن ات / نخواندن ات / و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است . سنگین است . سنگین است . برای همین هیچ وقت سبک نمی شوم " .
اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که سال هاست افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد و یا فراموش کرد . اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند .
وقتی سخن از تو به میان می آید / درختان به رکوع می روند و برگ ها / به نشانه ی سجده / از شاخه ها فرو می ریزند .
وقتی سخن از تو به میان می آید / خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد و از حرارت شوق تو آتش می گیرد .
وقتی سخن از تو به میان می آید / نسیم کوچه به کوچه می دود و عطر تو را در خانه های شهر می پراکند .
وقتی سخن از تو به میان می آید / آسمان آبی تر می شود و پرندگان در بیکرانه ی آن / بال اشتیاق می گشایند .
نام تو / فرا واژه ای است که تنها در فرهنگ آسمان ها / ترجمه می شود .
وقتی که نام تو بر هر دفتری تکرار می شود / قلم از پا می افتد و مرکب همچو دریا متلاطم می شود .
ای سزاوارا / کدام آفتاب / طاقت گرمی هنگامه ی عشق تو را دارد ؟
در یک زمانی در سرزمینی خیاط دوره گردی بود که روزی به کشوری ناآشنا رسید .خیاط هایی که از یک مکان به مکان دیگر می روند معمولا حواس شان جمع است و سعی می کنند که کاری نکنند که با آداب و رسوم محلی مغایر باشد . اما این خیاط زیادی معاشرتی بود و تا حدی هم ناقص النزاکت بود . تا رسید به این کشور رفت به یک مسافرخانه و شروع به هتاکی کرد . به کارکنان مونث آنجا بی ادبی کرد و داستان های غیر قابل باوری درباره پینه دوز ها و دیگر صاحبان حرفه ها تعریف کرد .
صاحب مسافرخانه از دست او به پلیس شکایت کرد و آن ها هم او را دستگیر کردند و پیش امپراطور بردند . یک عمر اعتقاد به سلطنت مطلقه و برتری / امپراطور را بدل به آدمی بی خرد کرده بود . خیاط متوجه ی این چیز ها شد و تصمیم گرفت از این صفات او به نفع خودش استفاده کند .
امپراطور گفت : " از من تقاضایی داری ؟ "
خیاط گفت : " تنها درخواست من این است که اعلی حضرت اجازه فرمایند لباسی سلطنتی برای شان بدوزم . چون من با خودم پارچه ای آورده ام که جنس بی نظیری دارد و تنها عده ای مخصوص می توانند آن را ببینند . کسانی که از نظر سیاسی بی عیب / از نظر اخلاقی پاک / از نظر هوش بی نظیر و از نظر فرهنگی حمیل هستند . نه اهل سیگارند و نه اهل مشروب . به لطیفه های مسخره نمی خندند . زیاد تلویزیون نمی بینند . به موسیقی محلی زیاد گوش نمی دهند و اهل دود و دم هم نیستند . همان ها که شما دوست دارید در قلمرو ی خود داشته باشید . "
پس از این که خیاط اعلام کرد کارش تمام شده است امپراطور در مقابل آیینه ایستاد تا لباس جدیدش را ببیند . او لخت مادرزاد ایستاده بود و می شد به راحتی دید که سال ها استثمار دهقانان چطوری گوشت سفیدی را روی شکم او درست کرده است . البته خود امپراطور هم این را دید اما وانمود کرد که دارد لباس زیبا و از نظر سیاسی بی نقص را می بیند . برای نشان دادن این لباس جدید و با شکوه دستور داد روز بعد نمایشی برپا شود .
فردای آن روز رعیت های امپراطور در خیابان ها صف کشیدند. ماجرای لباس جدید دهن به دهن می گشت . مردم می گفتند این لباس از نظر سیاسی بی عیب را فقط آن هایی می توانند ببینند که زندگی درست و سالمی دارند . همه سعی می کردند از همسایه ی بغل دستی بهتر و سالم تر جلوه کنند .
رژه با هورای بلندی شروع شد . همین که هیکل پریده رنگ امپراطور ظاهر شد / همه بک مرتبه با فریاد و تحسین از لباس زیبا و تازه ی امپراطور تعریف کردند . فقط یک بچه از میان جمعیت فریاد زد :
" امپراطور لخت است . "
رژه متوقف شد . امپراطور درنگی کرد . صدای هیس توی جمعیت پیچید تا اینکه شخصی زرنگ و با هوش یک مرتبه فریاد زد :
" نه ! اعلی حضرت لخت نیستند / بلکه دستور به آزادی در انتخاب لباس داده اند . "
جمعیت یکباره هلهله کرد . همه لباس های شان را درآوردند و زیر نور آفتاب به جشن و پایکوبی پرداختند . از آن روز به بعد آن کشور تبدیل به جامعه ای آزاد در انتخاب لباس شد و از آن جایی که تنها خیاط پارچه ی این لباس را داشت درآمدش افزون گشت و بعد ها خودش امپراطور شد .
یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی
از خصوصیات هر نوشته ی موفقی جدا از پایبند بودن به اصول نگارش / شرح سیاست حاکم بر زمان آن متن است . حتی ممکن است نویسنده ی بهترین و معروف ترین داستان های دنیا هم با زیرکی به این سیاست اشاره کند و ْآن را چنان نقد کند که شاید خوانندگان عادی متوجه ی آن نشوند و اکثرا بعدها ( در زمان تغییر سیاست) مورد توجه قرار گیرد .
در اینجا چند داستان مردمی و آشنای همه را با لحنی که سیاست به هیچ عنوان در آن دخالت نداشته باشد و یا حتی ضد سیاست باشد / برای شما عزیزان می گذلرم . گر چه در نگاه اول بیشتر طنز موجود در آن به چشم می آید ولی این طنزی گروتسک است و معنای آن بسیار بیشتر از آنی هست که هست .
چه بهتر آن که در ابتدا نسخه ی اصلی داستان را خوانده باشید و سپس به معانی تک تک کلمات در این گونه نوشته های استعاری توجه کنید .
یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٣ / دی / ١٣٨٨
( قسمت نخست )
* اگر اجازه بدهید از سیاست خارجی شروع کنیم و بعد به مسائل داخلی برگردیم / سوال ما این است که ...
رزیتاخاتون : بله . قدس که قطعا باید آزاد شود . در این هیچ تردیدی نیست .
راه آزادی قدس هم این است که تلویزیون / جمعه های آخر ماه رمضان / آهنگ عربی پخش کند و سرودهای عاشقانه ی فلسطینی بگذارد . این راهی است که مجرب است / ردخور هم ندارد . هرشخصی این کار را کرده / نتیجه گرفته . خود فلسطینی ها بارها به همین وسیله / قدس را آزاد کردند .
خود ما هم در کشور طبق یک عمل نمادین نام شهرک غرب را به شهرک قدس تغییر دادیم و الان شما می بینید که چقدر در این شهرک آزادی موج می زند .
اسرایل هم باید قطعا محکوم شود . حالا کم و زیادش خیلی فرق نمی کند ...
* در مورد رژیم آپارتاید ...
رزیتاخاتون : بله . رژیم آپارتاید قبلا خیلی بود . آن زمان ها که تلویزیون ها سیاه و سفید بودند و آدم ها را به دو دسته ی سیاه و سفید تقسیم می کردند / در حق سیاه ها خیلی ظلم می شد . حالا وضعیت فرق کرده / تلویزیون ها رنگی شده و آدم ها را به هزار رنگ نشان می دهد . نباید خیلی تعصب به خرج داد ...
* خب اگر اجازه می دهید / برگردیم به مسائل داخلی .
رزیتاخاتون : بله در مورد مسائل داخلی ...
* ببخشید هنوز سوالمان را نپرسیده ایم .
رزیتاخاتون : خب / بپرسید .
* سوال این است که برای اوقات فراغت چه طرحی دارید ؟
رزیتاخاتون : طرح من این است که یک دانشگاه درست کنیم / اسمش را بگذاریم " دانشگاه آزاد " .
جوانترها را بگذاریم درس بخوانند . بزرگترها را هم بگذاریم درس بدهند . هم هر دو نسل را سر کار گذاشته ایم / هم اوقات فراغتشان را پر کرده ایم . در این پروزه / می توانیم از جوانتر ها بیشتر پول بگیریم و به بزرگترها یعنی اساتید / کمتر پول بدهیم . با این مابه التفاوت هم صفا کنیم .
* ( با تعجب ) صفا کنیم یعنی چی ؟
رزیتاخاتون : ببخشید . یعنی توسعه دهیم / طرح های عمرانی راه بیندازیم / شعبه بزنیم / صادر کنیم / وارد کنیم و ...
این کنفرانس خبری ادامه دارد ...
یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی
با ادای احترام به سید مهدی شجاعی مؤلف و محقق کشور
اگرچه هرگونه توضیح و تفسیر مبنی بر نوشته های این صفحه را / توهین به شعور مخاطب می دانم ولی فقط به همین نکته اشاره کنم که تمامی نوشته های این صفحه در قالب طنز بیان می شود و همان گونه که می دانیم در فضای طنز به مانند کاریکاتور در نقاشی اصل روایت بر پایه ی اغراق استوار است .
زبان و ماهیت جنس طنز با کلام جد متفاوت است . طنز / منکر را زیر سوال می برد تا معروف جلوه و جلای بیشتری پیدا کند . طنز بر روی نقص ها و کاستی ها و زشتی ها دست می گذارد تا حرکت به سوی کمال شکل بگیرد . قصد طنز از بزرگنمایی و برجسته کردن معایب و گاه ترسیم اشکال محال / تنبه و توجه دادن فرد و جامعه به بیماری هایی است که به آنها مبتلاست اما غافل مانده است .
گزند های ( دیپلماسی ) رزیتا خاتون مجموعه سخنان / بیانیه ها / مصاحبه ها و گزارش هایی است از شخصی هم حقیقی و هم حقوقی و هم مجازی که مدارج سیاسی کشور را به طرز معجزه آسایی با سرعت طی کرده و از رجاله های مهم سیاسی کشور است .
در پایان / فرای توضیحات فوق / صرف فقط خندیدن در طنز گروتسک را بسیار تهی می دانم و اصالت و ماهیت هر جمله و کلمه در این مجموعه را به ذهن خود مخاطب واگذار می کنم .
یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٢ / دی / ١٣٨٨
وقتی که به آرامگاه ابدی همه ی مردمان می آیم / غروبی ترین نگاه دلم را روانه ی مزار تو می کنم و پای ضریحت زانو می زنم .
با رفتنت جان عشق را شرحه شرحه کردی . در غربتت تمام غریبانه های جهان را می سرایم و زمینه ی ابدی آسمان را به همراهی بغضم می طلبم . تو آن کهکشانی که ادراک خاکی مرا به آفاق بی انتهایت راهی نیست . وقتی غریبان همه ثنای تو را می گویند / کدامین وازه ی من می تواند برازنده ی قامت آسمانیت باشد ؟ می سوزم و اشک ها سخن میگویند . می نالم و داغ ها به تن می رویند . می گریم و بغض ها از دل می جوشند و دشت ها سیاه می پوشند .
بابایی . شکایت من از این است که واژه ای را از من گرفتند و دیگر پس نداند . دیگر از چرخش زبان به دهان / هیچ واژه ای از نام تو به لب نمی روید . گویی حروف الفبای زندگی من / بی الف و ب شده است .
بس که ژرفای اندوه تو وصف ناپذیر است / برای مرثیه هایم حتی وازه کم می آورم . دیر زمانی ست که چشمانم در غربت تو گریسته اند . دیر زمانی ست عادت داده ام مژه هایم را به فانوس اشک / سینه ام را به شعله ی آه / دلم را به تبسم درد و تنم را به جامه ی سیاه .
آخر این چه رفتنی بود که هیچ وقت آرزوی بازآمدنش میسر نیست ...
یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی
در خاطرم نیست که نخستین بار کی و کجا و برای چه شخصی نامه نوشتم . و خاطرم نیست که چشمانش / به دیدار واژه هایم آمدند یا خیر . اما خوب در خاطرم است که همیشه ی همیشه کلامم بر روی تکه کاغذی جاری گشته است . چه برای آن دوست دوران مدرسه که بی قرار خاطر یکی از هم کلاسی های کنکورش شده بود و نمی دانست چگونه آن خاطر بی قرار را قرار بخشد و چه برای عزیز تر از این جان بی جان / غزلک ( نامی در رویا ) .
خوب خاطرم است که هم بر روی نیمکت مدرسه / به روی تکه کاغذی کاهی نوشته ام و هم اکنون در این واپسین شب های پاییزی با این صفحه کلید فراسو . همچنین به خوبی در خاطرم است که چه بسیار مشق عشق کرده ام و به همان اندازه از رنج نوشته ام و سوختن و از شکایت و حکایت و از خیانت و سیاست و از هر احساسی که بر احوال آن لحظه ام / حکم فرمایی می کرد .
پس از سال ها نگارش / اکنون با قاطعیت تمام می گویم که مهم ترین ابزار نوشتن تنها داشتن احساس است . حال هر چه می خواهد باشد . در هر لحظه که می خواهد باشد . برای هر شخص که می خواهد باشد .
شاید شبی از شب های دیگر / این یادواره ها / این احساس ها و این واژه ها / من را در روزگار پیشین ام غرق کند .
یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٢ / دی / ١٣٨٨
تو اگر نباشی / به که می توان گفت حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت ؟
ای پرده دار عشق های پنهان ;
دل های شکسته را خودت بند باش و رابطه های گسسته را تو پیوند باش .
ای مونس نجواهای پنهان ;
هرکه خلوتی با تو ساخت / خود را یافت و هرکه به دیگران پرداخت / هستی اش را در ازدحام نفوس باخت .
ای بخشنده ی معصیت های پنهان ;
به عاصیان پنهان کار توفیق ده که پیش از اتمام دوران صبر تو و شکافتن پرده ی ستر تو / دست از گناه بشویند .
ای مقصد سلوک های پنهان ;
هر راه که به تو نیانجامد / گمراهی است و هر سفر که به تو منتهی نشود / آوارگی . هیچ رهروی بی مدد تو راه نمی رود و هیچ سالکی بی عنایت تو به مقصد نمی رسد . راه تو آن خوش تر که بی هیاهو و جنجال پیموده شود . پس مددی عطا کن .
ای خدای کرشمه های پنهان ;
لرزش دل های عاشق را با نگاه خودت / آرام کن و ارتعاش پلک های خواهش را به کرشمه ای قرار ببخش .
ای پناه اشک های پنهان ;
خوشا به حال آنان که اشک را نه بر گونه های خویش که بر دامان دست های تو می بارند . خوشا به حال آنان که در گریه های شبانه / سر بر شانه ی تو دارند . ما را آغوش اجابتی این چنین / عنایت کن .
ای درمان دردهای پنهان ;
درمان آن دردها که به هیچ کس توان گفتنش نیست / در دستان مهربان تو است . ما را محتاج دست های دردناشناس مکن .
و هزاران آمین یا رب العالمین .
یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی
آیا می توان شخصی را یافت که بارها با خدای خود به مراوده ننشسته باشد ؟ چه در قدح و قامت معبود / چه گله و شکایت . چه از اندوه آرزوهایی که به یغما رفته است / چه کلام کلام تمنا برای برآورده شدن شان . چه فریاد کمک خواستن / چه نجوای عاشق شدن . چه و چه و چه از هر چه .
آن معبودی که من می شناسم نیازی به جاری شدن کلام دل بر صفحه ی روزگار ندارد / اما شاید این نجواها مرهمی بر زخم دل خودمان باشد و دیگران نیز به گوش دل بسپارند .
در این سرفصل به گفتگو با خدایم می پردازم . چه آن بخشنده ی بزرگ گوش فرا دهد و چه نه / این وازه ها شاهدی است برای من در فرداهایی نزدیک و دور .
یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٢ / دی / ١٣٨٨
دلم می خواست دستانت را به من می دادی و می آمدی با من می رقصیدی / همین طور آرام و موزون و متین ...
می آمدی کنارم و با من از همین بالا زل می زدی به میز آرایش ات / به کتابخانه ات / به تل کاغذهایی که مدام سیاه شان می کنی و دورشان می اندازی و می دیدی که از این بالا چقدر همه چیز کوچک و بی اهمیت است .
کاش می دانستی وقتی پاندول یک ساعت قدیمی / عاشق یک دختر می شود / چقدر سخت است برایش تنهایی رقصیدن میان لحظه های نافرجام .
یک سلام و چندین آرزوی خوشبختی
همان گونه که ساخت فیلم کوتاه بسیار مشکل تر از فیلم بلند است / مینی مال هم یکی از سخت ترین گونه های داستان نویسی است . داستان هایی که شاید بعضا از چند جمله تجاوز نکند ولی هم کلیه ی اصول نوشتن در آن رعایت شود و هم بتوان با چند سطر ذهن خواننده را کاملا تصرف کرد .
در اینجا سعی می شود علاوه بر موجز نوشتن از کسانی سخن گفت که شاید هر روز از کنارشان رد می شویم و سعی می کنیم که شانه مان به آنها برخورد نکند . از همان هایی که قرار است روزی برای مردن شان آگهی های کوچک تسلیت به روزنامه بدهیم و فکر کنیم "خب این هم از وظیفه ی اخلاقی مان ".
در اینجا بدون تعیین هیچ سرفصل و موضوعی / تنها نوشتن برای من مهم است نه در باب موضوع خاصی نوشتن . داستان های بسیار کوتاهی که حتی تنها خواننده را برای لحظه ای کوتاه ( مینی مال ) به تفکر وا دارد . همین کافی است .
بسیار تشکر من ضمیمه ی همکاری و همیاری شما عزیزان که چه با نگاه ارزشمند خود و چه با نگارش هر کلامی / واقعیت را معنا می بخشید .
یک خداحافظ و چندین آرزوی خوشبختی
کامی عباسی
٢٢ / دی / ١٣٨٨
| Design By : Night Skin |

